ابله : قسمت اول
ساعت ۸:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٧ 

ابله : قسمت اول

ازمدتها قبل در این فکر بودم که آیا می شود روزی این پنجره را باز کرد و منظره تازه ای دید ؟

یعنی تازه تر از آن چیز هایی که سالها تازه می نامیم ؟

آن سالها گذشت ،وقتی یاد آن سال ها می افتم حالم به هم می خورد .

اینجا همه روز ها عصر جمعه است و عصر جمعه جای خودش را به یک روز دیگر در هفته داده که جایی در هفته ندارد .

اینجا درختان  نمی گذارد خورشید نورش به چشم ها برسد .

اینجا درختان نمی گذارند انسان پرواز پرنده ها را تماشا کند.

اینجا درخنان نمی گذارند باران روی زمین بریزد .

اینجا درختان مانع از خیلی چیز ها می شوند ...

اما کدام درخت ؟ اینجا که درخت ندارد ...

به نظرم تمام این چیز ها فقط در جلوی چشم من اتفاق می افتد .

شاید به همین خاطر است که کسی نور سیاهی را که از پنجره به صورت هامان می نابد را نمی بیند .

اما من این پنجره را دوست دارم ، از همین پنجره بود که فهمیدم در اوج تاریکی ممکن است پرتوی نوری اگرچه گذرنده بیاید و فضا را روشن کند و باز همین جا فهمیدم که : همه انسانها به امید آن پرتوی نور گذرنده زندگی  می کنند .


کلمات کلیدی: ابله ، جمعه ، انسان ، زندگی
 
دروغ
ساعت ۸:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٧ 

 

 

ما به هم دروغ گفتیم

نه تو از پنجره قطار دست تکان دادی

و نه من در ایستگاه منتظر تو بودم

قطاری که تو را آورد مرا با خود برد

گم شده ام ، بی سرزمین ،بی عشق

از دستهایت که نه ،

از چشمانت افتاده ام 

 


کلمات کلیدی: دروغ ، قطار ، ایستگاه ، چشمانت
 
به مناسبت کریسمس
ساعت ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٦ 

 

عیسی مسیح بدنیا آمد تا هر چیزی که توسط شیطان از زندگی انسان دزدیده و نابود شده بود به او پس بدهد. آزادی از گناه، زندگی ابدی، مشارکت زنده و دوستانه با خدای حقیقی، شادی، آرامش، سلامتی روحی، روانی و جسمی و امید. تمام این موارد را مسیح با تولد، زندگی، مرگ و قیام خودش از مردگان برای ما مهیا کرد.

 

مسیحیت دین نیست،بلکه رابطه زیبای پدر و فرزند هست.

-------------------------------------------

من ایمان دارم به خدای یکتا

پدر قادر مطلق، آفریدگار آسمان و زمین،

و هر آنچه پیدا و ناپیداست.

 

من ایمان دارم به خداوند یکتا

عیسای مسیح، پسر یگانه خدا

مولود ازلی پدر.

او خداست از خدا، نور از نور،

خدای راستین از خدای راستین

که زاده شده و آفریده نشده است،

هم‌ذات با پدر.

و از طریق او همه چیز هستی یافت.

برای ما آدمیان و برای نجات ما

از آسمان فرود آمد.

به قدرت روح‌القدس

از مریم عذرا تن گرفت و انسان گردید.

و در زمان پنطیوس پیلاطس

برای ما مصلوب شد، رنج کشید

مرد و مدفون گشت،

و بر حسب کتاب‌مقدس، روز سوم رستاخیز نمود

و به آسمان صعود کرد

و به دست راست پدر نشسته است

و بار دیگر در جلال خواهد آمد

تا زندگان و مردگان را داوری کند

و سلطنتش را پایان نخواهد بود.

من ایمان دارم به روح‌القدس

که خداوند و بخشنده حیات است

که از پدر و پسر صادر می‌گردد.

و او را با پدر و پسر یک پرستش و یک جلال است.

 

من ایمان دارم به کلیسا

که یکتا، مقدس، همگانی، و رسولی است.

و اعتقاد دارم به یک تعمید برای آمرزش گناهان.

من رستاخیز مردگان

و زندگی جهان آینده را در انتظارم.

-------------------------------------------------------

یوحنا 1: 12 و امّا به‌ آن‌ کسانی‌ که‌ او را قبول‌ کردند قدرت‌ داد تا فرزندان‌ خدا گردند، یعنی‌ به‌ هر که‌ به‌ اسم‌ او ایمان‌ آورد.

 

یوحنا 3: 16-17 زیرا خدا جهان‌ را اینقدر محبّت‌ نمود که‌ پسر یگانه‌ خود را داد تا هر که‌ بر او ایمان‌ آورد، هلاک‌ نگردد بلکه‌ حیات‌ جاودانی‌ یابد. 17 زیرا خدا پسر خود را در جهان‌ نفرستاد تا بر جهان‌ داوری‌ کند، بلکه‌ تا به‌وسیلة‌ او جهان‌ نجات‌ یابد.

 

یوحنا 14: 6 «من‌ راه‌ و راستی‌ و حیات‌ هستم‌. هیچ‌کس‌ نزد پدر جز به‌وسیلة‌ من‌ نمی‌آید.

 

رومیان 6: 23 زیرا که‌ مزد گناه‌ موت‌ است‌، امّا نعمت‌ خدا حیات‌ جاودانی‌ در خداوند ما عیسی‌ مسیح‌. 

 

رومیان 10: 9- 13 زیرا اگر به‌ زبان‌ خود عیسی‌ خداوند را اعتراف‌ کنی‌ و در دل‌ خود ایمان‌ آوری‌ که‌ خدا او را از مردگان‌ برخیزانید، نجات‌ خواهی‌ یافت‌. 10 چونکه‌ به‌ دل‌ ایمان‌ آورده‌ می‌شود برای‌ عدالت‌ و به‌ زبان‌ اعتراف‌ می‌شود بجهت‌ نجات‌. 11 و کتاب‌ می‌گوید «هر که‌ به‌ او ایمان‌ آورد خجل‌ نخواهد شد.» 12 زیرا که‌ در یهود و یونانی‌ تفاوتی‌ نیست‌ که‌ همان‌ خداوند، خداوند همه‌ است‌ و دولتمند است‌ برای‌ همه‌ که‌ نام‌ او را می‌خوانند. 13 زیرا هر که‌ نام‌ خداوند را بخواند نجات‌ خواهد یافت‌.

 

دوم قرنتیان 5: 17 پس‌ اگر کسی‌ در مسیح‌ باشد، خلقت‌ تازه‌ای‌ است‌؛ چیزهای‌ کُهنه‌ درگذشت‌، اینک‌ همه‌ چیز تازه‌ شده‌ است‌.

 

اول تسالونیکیان 5: 9-10 زیرا خدا ما را تعیین‌ نکرد برای‌ غضب‌ بلکه‌ بجهت‌ تحصیل‌ نجات‌، بوسیله‌ خداوند ما عیسی‌ مسیح‌، که‌ برای‌ ما مرد تا خواه‌ بیدار باشیم‌ و خواه‌ خوابیده‌، همراه‌ وی‌ زیست‌ کنیم‌.

 


 
وجود …
ساعت ٩:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۳ 

وجود

یه چیز تازه کشف کردم ، شاید نشه اسمش را گذاشت کشف چون کسانی قبل از من هم اونو فهمیده بودند ـ مثل سارتر ـ ولی برای خودم یه کشفه نمیدونم دلهره آوره یا هیجان آور ولی بیشتر از همه چندش آوره .من وجود دارم !!!چقدر وحشتناک یعنی من قابل لمسم مثل حوله ، مثل لیوان ، مثل کتری من هستم این یعنی ممکنه یه روزی نباشم اینها همه دارند دیوانه ام می کنند ( بیشتر از چیزی که تا کنون بوده ام) ـ بماند که من به این دیوانگی بیشتر از چیزی که دیگران آن را به عقل تعبیر می کنند مباهات می کنم ـ من نفس می کشم ، همون هوایی را که تا چند لحظه پیش توی ریه های بغل دستیم بود که بد بختانه اون هم وجود داره .توی ماشین یک نفر منو لمس کرد مور مورم شد وای انگار همه چیز زنده است ، کلمات توی دهنم ، توی گوشم ، توی ذهنم جریان دارند . سرم را خم کنم از گوشم به بیرون میریزند، دهانم را باز کنم می پرند بیرون . کاغذی را در میان انگشتانم میپیچاندم  . انگشتانم به دور تکه کاغذی می پیچیدند یا کاغذ انگشتانم را به دور خود می پیچاند ؟ دستم بازیچه کاغذ شده بود . بدتر از همه من اسم داشتم !!! مثل ماهیتابه ، دمپایی و اینو وقتی فهمیدم که یک نفر منو صدا زد و من مات و مبهوت بهش زل زده بودم تامعنی این کلمه عجیبی که بلند به سوی من فریاد کشیده بود را بفهمم .اوایل حس می کردم یه چیزی داره دورنم متولد میشه ، حس میکردم دارم میلولم مثل کرم توی پیله .توی چی ؟ پیله ؟ ولی نه ، نه ! اون یه پیله نبود دنیایی بود که از هر طرف ادامه داشت تا بینهایت حتی دیوار ها هم نفوذ پذیر به نظر می رسیدند ، از بالا از پایین دور خودم چند بار چرخیدم پشت سرم هم دنیا ادامه داشت . جرئت نمی کردم سرم را بلند کنم . من در وسط وجود بودم !!!. خوشحال شدم وقتی فهمیدم زیر پاهام سفته است می خواستم خودم را با میخ بکوبم به زمین تا یهو زیر پام خالی نشه. همه وجود ها مثل آب دورم را فرا گرفته بودند و من داشتم توی آن غرق می شدم .زمان مثل باد درمیان موهایم ، در اطراف بدنم جریان داشت تلاشم برای بیرون آمدن بیهوده بود . صدا ها را می شنیدم . با چی؟ گوش ؟من گوش داشتم ؟ دستم را بردم کنار صورتم ، آرام مثل اینکه بخواهم یه چیز چندش آور و لزج را لمس کنم . یا شاید سگی که ممکنه هر لحظه گاز بگیره ، دستم خورد بهش . گرم بود و کم مقاومت . بلند فریاد زدم ؛ وای . من گوش داشتم اون هم دوتا ! صدا ها مثل میخ از اطراف از پنچری دو بر سرم وارد سرم می شدند . همه چیز می چرخید ، توی گرداب هستی گیر کرده بودم .کلی با خودم کلنجار رفتم تا همه این احساسات را جزء توهمات روزانه ام قلمداد کنم و به خودم بقبولانم که شاید ساندویچی که خورده بودم با مزاجم سازگار نبوده و مسموم شدم ولی خیلی چیز ها در اطرافم وجود من را گواهی می دادند . این ممکن نیست ! من عکس داشتم یه تیکه کاغذ کوچیک که یک نفر عیناً من روی آن وجود داشت .خیلی آشنا بود ، یه جایی دیده بودمش  ، اهان یادم آمد ؛ آینه ، میخندید ، گوش داشت ، چشم ، لب ، چه قیافه احمقانه ای . با خودم فکر کردم صاحب این عکس چه آدم احمقی بوده با آن نگاه تیز و خنده مرموز که طرف چپ لبش را بالا کشانیده بود چه چیزی را می خواست به خودش ثابت کنه ؟ که هست ؟ که وجود دارد ؟ تا کی ؟ که چی ؟ تا چی بشود ؟


کلمات کلیدی: وجود … ، کشف ، ساندویچی ، عکس
 
بوی پاییز
ساعت ٩:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۳ 

 

داره بوی پاییز تمام شهر را فرا می گیره فصل من آمد ، ماه من ، منی که از روز تولدم با زوال پیوندی ناگسستنی داشتم ، منی که تمامی هستیم همچون برگ های نارون جلوی در خانه امان با بادی به لرزش می افتد و برگهایش دست در دست باد گرم رقصی موزون بر خاک می افتند . راستی این داستان تا به کی ادامه خواهد داشت ؟ تقصیر ما بود ، ما به اشتباه پنداشتیم که امروزمان را بهتر از دیروزمان خواهیم ساخت بدون اینکه بیندیشیم هیچ پروانه ای دوران پیلگی خود را به یاد نخواهد آورد . آیا باز هم باید گریست ؟ تا به که تا که چی؟ ما برای پرنده شدن بال لازم نداریم ، آخر چرا نمی دانیم که بزرگترین بالهای جهان متعلق به انسان است ؟

ذهن... بال هایت را بگشا و با من بیا و بیا تا جایی که تابش خورشید تمامی یخ های افکارت از چشمانت به بیرون تراوش کند . و گلهای بالشت را آب یاری کنند . بیا برویم دنبال پرندگانی که به امید هوایی خوش به سوی ما آمده اند . پری آیا می شنوی ؟ خوب گوش کن ... صدای چک چک  زمان از لای درز آجر ها را می شنوی ؟ تو که همواره مرا در رویا هایم همراه بودی ، گذار فصول را به یاد داری ؟ آنگاهی که جز منو تو و باد کسی در پیاده رو ها قدم نمیزد ؟ دیگر چیزی به ذهنم نمی رسد . اینانی که اطرافم را فرا گرفته اند از من چه می خواهند ؟ تنها چیزی که در این فراموشی ژرف مرا پیش می راند نام توست پری . تنها چیزی که از خودم به یاد دارم تو هستی پری !!! بگو بگذارند من بروم . به تمامی مقدسات قسم می خورم که هرگز پا از کودکی ام فراتر نگذارم . به عشق نیندیشم ، در خیالاتم آب تنی نکنم ، و هرگز نپرسم که سرانجام لیلی و مجنون چه شد . بیقراری مرا آزار میدهد مانند پروانه ای قبل از خروج از پیله در ابهامی تاریک از خودم متولد شده ام . 

 


کلمات کلیدی: پاییز ، عشق ، کودکی ، پیله
 
سرطان روح
ساعت ٩:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۳ 

هیچ بخششی در کار نیست ، تو گل از شاخه چیده شده ای هستی که دست در دست باد این سو آن سو می روی ، یادت می آید غزل هایی که آرام آرام در گوش تو می خواندم ؟ این تو بودی که دست مرا رها کردی و دست تنهایی را گرفتی به دنبال بادبادک های موهوم فردایی روان شدی که در طالع منو تو جایی نداشتند . فکر می کردی همه با تو اند و تو با هیچ کس نیستی چه خیال باطلی ، تو با همه بودی اما هیچ کس با تو نبود ؛ غربتی نا اشنا و غیر قابل درک تو را با خود برد مثل یک روستایی که تازه به شهر آمد است مات و حیران این سو و آن سو را با نگاهت می کاویدی . همین چند ثانیه غفلت کافی بود تا باران رنگ بالهایت را بشوید . صدای پای تو را که مرا ترک می گفت را بر سر دوراهی آشنایمان شنیده بودم و امتداد نفس هایت که تمامی راه را در خود فرو برده بود بو  می کشیدم کجاست خط میان بود و نبود ؟ کدام راه مرا می برد به مرز عبور از بودن ؟و من مسافرم ای باد های همواره .

  سرطان گرفته ام ، سرطان روح، روحم آرامش ندارد . لحظه ای به خودم تعلق ندارم با این وجود باز هم از خودم می گریزم 


کلمات کلیدی: سرطان روح ، مسافر ، بخششی ، نفس
 
گذر زمان
ساعت ٩:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۳ 

 

بیا دستت را ، صورتت را و پا هایت را زیر این آب بشوی ، این روان معجزه می کند ، می سابد ، زنگار بر می دارد ، کهنه را با نو عوض می کند و من را با بعد از من و او .

نه هیچ در تلاش نباش سوم شخصی را به جز منو تو نمی یابی او من است ، او توست ، او انکار شده ما است. مایی که برای با هم نبودن به اندازه دلایل خدا برای آفرینش دلیل داریم. ببین که چگونه رنگ می بازم ...


من سکوت کلاغم در بین چلچله ها ...

من چشم شاعری تبدارم ...

اورانیم غنی شده احساساتم ، تبلور شک ...


 

 

 

 

در این چند روزه از دنیای اطرافم خارج شده ام میروم تا بیابم . کجاست آن ساحت موعود ؟ من به دنبال مساحتی لا متناهی میگردم میپویم و میجویم که خوب می دانم راه بازگشتی نیست هر که ایستاد به دست خوشه چینش برچیده شد . من نیز بار خود را بر دوش زمان می گذارم آرام و ملول جانم را به دست مخدر خواب می دهم ، روحم را از زنجیر آزاد می کنم . من آن ابر انسانم آنکه خود را شکست و پا فراتر از هستی گذاشت نه دیگر پوستم گنجایش روح را ندارد . میخارد می روم هر جا که گل اندوه بر دشتش بروید  ... و هرگز نمی پرسم چرا بر خویشتن هموار باید کرد رنج آب یاری کردن باغی کزان گل کاغذین روید .می دانم رنجم در گنجم تجلی می یابد . همه هستی را در تنم احساس می کنم.

 


 

 

 

 

 

 


کلمات کلیدی: چلچله ، کلاغم ، شاعری ، اورانیم
 
تولدم مبارک
ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۳ 

داشتم توی اینترنت می گشتم بفهمم مامانم منو از کدوم سایت دانلود کرده .هر چی گشتم هیچی پیدا نکردم به گمانم سایت را بسته اند ویا جمش کرده اند هر چی نباشه من را اون اوایلی که اینترنت اختراع!!!شده بود دانلود کردن .

 من برای تو نمی نویسم شاید به قول صادق هدایت من هم برای سایه ام می نویسم اما سایه من بر روی خاک خود را می کشد و پیش می رود نه بر دیوار سایه ام با پنجه های خون آلود از خراش دادن بیهوده سنگ هایی که سینه اش را می خراشیدند هماننده کرمی بی دست و پا راه می پوید و من از این لحظه تا ابدیه خفه می شوم در اتاقم که برایم  تابوتی سیاهی است که این چند سال در آن خوابیده بودم را با چشم می کاوم هیچ پرتوی امید بخشی بر تیرگی شبهایم اثر نمی کند


کلمات کلیدی: دانلود
 
ابله 2
ساعت ۸:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۳ 

ما آدمها ابله ترین موجودات روی زمینیم. به خر نگاه کن ، با تمامی خریتش می فهمد که هر علفی را که نزدیک تر است را بجود و نرود روی قله قاف به دنبال علفی بگردد که بوی بودا بدهد و آن وقت دیگر لازم ندارد برود book of awakening   دالایی لاما را بخواند تا با فلسفه بودا آشنا شود برای چریدن علف های هیمالیا . اما ما آدم ها همیشه چشم به جلو داریم اگر چه عقلمان فراتر از سر دماغمان نمی رود ، چشمانمان همواره افق های دور دست را با حرص و ولعی تمام ناشدنی می پویند تا شاید بچه شان چشم آبی در آید نه مثل من چشم قهوه ای . و همیشه از سرزمینی نادیده قصه هایی شگفت آور تعریف می کنیم و بساط آینده را بر اساس ابهامات و ایهاماتی که در سر پرورانیده ایم بر دوش می گیریم و پیش می رویم و در افق ناپدید می شویم و این داستان را پسرانمان و پسران پسرانمان و آنها نیز برای فرزندان خود پشت به پشت و سینه به سینه نقل میکنند ـ راستی فکر نمی کنی راست می گویند که انسان از نسل میمون است ؟؟؟


کلمات کلیدی: book of awakening
 
 
ساعت ۸:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۳ 

می دونی بزرگ ترین مشکل من تو زندگیم چیه ؟ همه کارهام مخصوصاً اونهایی که مهم هستند افتاده یا دست بچه جماعت یا دست آدمای احمق عاقل نما .کسانی که اینقدر ادعای درک و فضل و کمالات شون می شه که اگه بخواهی تصحیح شان کنی انگار که قرآن را تحریف کرده باشی و بچه ها هم که همچنانی که مشغول بازی های کودکانه شان با چاشنی یک بمب عمل نکرده هستند برای آینده ما و خودشان تصمیمات بزرگ می گیرند .


کلمات کلیدی: بچه ، چاشنی
 
دختری با چشمان سبز
ساعت ۸:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۳ 

حالم به هم می خوره وقتی فکر میکنم من به خاطر اون چه شبها که نخوابیدم و دل هره !!!! داشتم .مگه زندگی چند روزه ؟اون هم برای من ؟ نه من اشتباه کردم باید رگ نیازم را به تمامی آدم نماهای اطرافم ببرم و شاهد این باشم که اونا پا جای پایم من میزارن و تازه اگر خیلی زرنگ باشن نمیرند . اون هم مثل بقیه برا اینه که من  به خودم ثابت کنم هر کسی ارزش این را نداره که براش گریه کنم . هیچ چیز توی این دنیا ارزش اشک را نداره این دانه های مروارید غلطان که تمامی حس های خوب ادمی را در بر میگیرد و ما آن را برای هر لجنی دور میریزیم.این قدر محبت واقعی کمیاب شده که گاهی به هر خاشاکی که بوی دوست داشتن میده بی مهابا چنگ می اندازیم بی آنکه در نظر داشته باشیم این بته خار دست ما را و دل ما را می خراشد خدایا مرا از این محبت های پوشالی حفظ کن .


کلمات کلیدی:
 
بوف کور
ساعت ٧:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۳ 

در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره در انزوا روح را آهسته می خورد و می تراشد .این درد ها را نمی شود به کسی اظهار کرد چون عموماً عادت دارند که این درد های باور نکردنی را جزء اتفاقات و پیش آمد های نادر و عجیب بشمارند و اگر کسی بگوید یا بنویسد ، مردم بر سبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می کنند آن را با لبخندی شکاک و تمسخر آمیز تلقی کنند ، زیرا بشر هنوز چاره و دوایی برایش پیدا نکرده است.

"صادق هدایت "

 


کلمات کلیدی: صادق هدایت ، بوف کور ، عقاید ، شکاک
 
شمعی در باد
ساعت ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢ 

ابله : قسمت اول

ازمدتها قبل در این فکر بودم که آیا می شود روزی این پنجره را باز کرد و منظره تازه ای دید ؟

یعنی تازه تر از آن چیز هایی که سالها تازه می نامیم ؟

آن سالها گذشت ،وقتی یاد آن سال ها می افتم حالم به هم می خورد .

اینجا همه روز ها عصر جمعه است و عصر جمعه جای خودش را به یک روز دیگر در هفته داده که جایی در هفته ندارد .

اینجا درختان  نمی گذارد خورشید نورش به چشم ها برسد .

اینجا درختان نمی گذارند انسان پرواز پرنده ها را تماشا کند.

اینجا درخنان نمی گذارند باران روی زمین بریزد .

اینجا درختان مانع از خیلی چیز ها می شوند ...

اما کدام درخت ؟ اینجا که درخت ندارد ...

به نظرم تمام این چیز ها فقط در جلوی چشم من اتفاق می افتد .

شاید به همین خاطر است که کسی نور سیاهی را که از پنجره به صورت هامان می نابد را نمی بیند .

اما من این پنجره را دوست دارم ، از همین پنجره بود که فهمیدم در اوج تاریکی ممکن است پرتوی نوری اگرچه گذرنده بیاید و فضا را روشن کند و باز همین جا فهمیدم که : همه انسانها به امید آن پرتوی نور گذرنده زندگی  می کنند .


کلمات کلیدی: ابله ، درخت ، نور سیاهی ، پنجره