باد ما را خواهد برد
ساعت ٩:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۱٦ 

 

باد ما را خواهد برد

در شب کوچک من افسوس 
باد با برگ درختان میعادی دارد 
در شب کوچک من دلهره ویرانیست
گوش کن 
وزش ظلمت را میشنوی؟
من غریبانه به این خوشبختی می نگرم 
من به نومیدی خود معتادم 
گوش کن 
وزش ظلمت را میشنوی ؟
در شب اکنون چیزی می گذرد
ماه سرخست و مشوش 
 و بر این بام که هر لحظه در او بیم فرو ریختن است 
 ابرها همچون انبوه عزاداران
لحظه باریدن را گویی منتظرند
لحظه ای 
و پس از آن هیچ . 
پشت این پنجره شب دارد می لرزد 
و زمین دارد 
باز میماند از چرخش 
پشت این پنجره یک نا معلوم 
نگران من و توست
ای سراپایت سبز 
دستهایت را چون خاطره ای سوزان در دستان عاشق من بگذار 
و لبانت را چون حسی گرم از هستی 
به نوازش های لبهای عاشق من بسپار 
باد ما را خواهد برد 
باد ما را خواهد برد 

 


کلمات کلیدی:
 
دنیای وارانه ، وارانه، وارانه
ساعت ۸:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۱٦ 

اگه دوستش داشته باشی و عاشقش باشی ، ازت فرار می کنه ، اگه قربون صدقش بری میگه حالم به هم خورد ...

 

لبخندش مال من نیست ، نگاهش منو جستجو نمی کنه ، صداش را هم از من دریغ میکنه چه برسه به دستای کوچولوش اخه " این برای هر دوتامون بهتره " یا " من چون برات احترام قائلم این جوری باهان برخورد میکنم"

 

میخوای منو بکشی ؟ بکش دیگه چرا لفتش میدی ؟ 

 

فقط خدا می دونه من چی میکشم ...

 

ولی دور و برم آدم هایی را میبینم که با دروغ و تزویر و ریا به هر چی و هر کی که            می خواهند  میرسند بدون اینکه حتی یه شب بخواهند به طرفشون فکر کنن و یا نگران چیزی باشن 

چرا دنیا این جوریه ؟ چرا من باید صادق هدایت باشم تو بوف کور ؟؟؟بوف کور ...

 

یادم رفته بود که : در زندگی زخم هایی است که مثل خوره روح را آهسته در انزوا       می خورد و می تراشد ...

 

دوستت دارم ...


 
شبی که من و نازی با هم مردیم
ساعت ۸:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۱٦ 

شبی که من و نازی با هم مردیم

نازی : پنجره راببند و بیا تابا هم بمیریم عزیزم 
من : نازی بیا 
نازی :‌ می خوای بگی تو عمق شب یه سگ سیاه هست 
که فکر می کنه و راز رنگ گل ها رو می دونه ؟
من: نه می خوام برات قسم بخورم که او پرندگان سفید سروده ی یه آدمند
نگاه کن 
نازی : یه سایه نشسته تو ساحل 
 من : منتظر ابلاغه تا آدما را به یه سرود دستجمعی دعوت کنه
نازی : غول انتزاع است. آره ؟
من : نه دیگه ! پیامبر سنگی آوازه ! نیگاش کن 
نازی : زنش می گفت ذله شدیم از دست درختا 
 راه می رن و شاخ و برگشونو می خوان 
من : خب حق دارند البته اون هم به اونا حق داره 
 نازی : خوب بخره مگه تابوت قیمتش چنده ؟
من : بوشو چیکار کنه پیرمرد ؟
 باید که بوی تازه چوب بده یا نه ؟
نازی : دیوونه ست؟.
من : شده ‚ می گن تو جشن تولدش دیوونه شده 
نازی : نازی !! چه حوصله ای دارند مردم 
 من : کپرش سوخت و مهماناش پاپتی پا به فرار گذاشتند 
نازی : خوشا به حالش که ستاره ها را داره 
 من : رفته دادگاه و شکایت کرده که همه ستاره را دزدیدند
نازی : اینو تو یکی از مجلات خوندی 
 عاشقه؟
من : عاشق یه پیرزنه که عقیده داره دو دوتا پنش تا می شه 
نازی : واه 
من سه تاشو شنیدم ! فامیلشه ؟
من : نه 
یه سنگه که لم داده و ظاهرا گریه می کنه 
نازی : ایشاالله پا به پای هم پیر بشین خوردو خورک چیکار می کنن 
 من : سرما می خورن 
 مادرش کتابا را می ریزه تو یه پاتیل بزرگ و شام راه می اندازه 
 نازی : مادرش سایه یه درخته ؟
 من : نه یه آدمه که همیشه می گه : تو هم برو ... تو هم برو 
من : شنیدی ؟
 نازی : آره صدای باده !‌داره ما را ادادمه می ده پنجره رو ببند 
 و از سگ هایی برام بگو که سیاهند 
 و در عمق شب ها فکر میکنند و راز رنگ گل ها را می دانند 
من : آه نرگس طلاییم بغلم کن که آسمون دیوونه است 
آه نرگس طلاییم بغلم کن که زمین هم ...
و این چنین شد که 
پنجره را بستیم و در آن شب تابستانی من و نازی با هم مردیم 
 و باد حتی آه نرگس طلایی ما را 
 با خود به هیچ کجا نبرد 
  


کلمات کلیدی: حسین پناهی