دنیای وارانه ، وارانه، وارانه
ساعت ۸:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۱٦  کلمات کلیدی: بوف کور ، صادق هدایت ، دنیای وارانه ، ابله

اگه دوستش داشته باشی و عاشقش باشی ، ازت فرار می کنه ، اگه قربون صدقش بری میگه حالم به هم خورد ...

 

لبخندش مال من نیست ، نگاهش منو جستجو نمی کنه ، صداش را هم از من دریغ میکنه چه برسه به دستای کوچولوش اخه " این برای هر دوتامون بهتره " یا " من چون برات احترام قائلم این جوری باهان برخورد میکنم"

 

میخوای منو بکشی ؟ بکش دیگه چرا لفتش میدی ؟ 

 

فقط خدا می دونه من چی میکشم ...

 

ولی دور و برم آدم هایی را میبینم که با دروغ و تزویر و ریا به هر چی و هر کی که            می خواهند  میرسند بدون اینکه حتی یه شب بخواهند به طرفشون فکر کنن و یا نگران چیزی باشن 

چرا دنیا این جوریه ؟ چرا من باید صادق هدایت باشم تو بوف کور ؟؟؟بوف کور ...

 

یادم رفته بود که : در زندگی زخم هایی است که مثل خوره روح را آهسته در انزوا       می خورد و می تراشد ...

 

دوستت دارم ...


 
ابله : قسمت اول
ساعت ۸:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٧  کلمات کلیدی: ابله ، جمعه ، انسان ، زندگی

ابله : قسمت اول

ازمدتها قبل در این فکر بودم که آیا می شود روزی این پنجره را باز کرد و منظره تازه ای دید ؟

یعنی تازه تر از آن چیز هایی که سالها تازه می نامیم ؟

آن سالها گذشت ،وقتی یاد آن سال ها می افتم حالم به هم می خورد .

اینجا همه روز ها عصر جمعه است و عصر جمعه جای خودش را به یک روز دیگر در هفته داده که جایی در هفته ندارد .

اینجا درختان  نمی گذارد خورشید نورش به چشم ها برسد .

اینجا درختان نمی گذارند انسان پرواز پرنده ها را تماشا کند.

اینجا درخنان نمی گذارند باران روی زمین بریزد .

اینجا درختان مانع از خیلی چیز ها می شوند ...

اما کدام درخت ؟ اینجا که درخت ندارد ...

به نظرم تمام این چیز ها فقط در جلوی چشم من اتفاق می افتد .

شاید به همین خاطر است که کسی نور سیاهی را که از پنجره به صورت هامان می نابد را نمی بیند .

اما من این پنجره را دوست دارم ، از همین پنجره بود که فهمیدم در اوج تاریکی ممکن است پرتوی نوری اگرچه گذرنده بیاید و فضا را روشن کند و باز همین جا فهمیدم که : همه انسانها به امید آن پرتوی نور گذرنده زندگی  می کنند .


 
شمعی در باد
ساعت ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢  کلمات کلیدی: ابله ، درخت ، نور سیاهی ، پنجره

ابله : قسمت اول

ازمدتها قبل در این فکر بودم که آیا می شود روزی این پنجره را باز کرد و منظره تازه ای دید ؟

یعنی تازه تر از آن چیز هایی که سالها تازه می نامیم ؟

آن سالها گذشت ،وقتی یاد آن سال ها می افتم حالم به هم می خورد .

اینجا همه روز ها عصر جمعه است و عصر جمعه جای خودش را به یک روز دیگر در هفته داده که جایی در هفته ندارد .

اینجا درختان  نمی گذارد خورشید نورش به چشم ها برسد .

اینجا درختان نمی گذارند انسان پرواز پرنده ها را تماشا کند.

اینجا درخنان نمی گذارند باران روی زمین بریزد .

اینجا درختان مانع از خیلی چیز ها می شوند ...

اما کدام درخت ؟ اینجا که درخت ندارد ...

به نظرم تمام این چیز ها فقط در جلوی چشم من اتفاق می افتد .

شاید به همین خاطر است که کسی نور سیاهی را که از پنجره به صورت هامان می نابد را نمی بیند .

اما من این پنجره را دوست دارم ، از همین پنجره بود که فهمیدم در اوج تاریکی ممکن است پرتوی نوری اگرچه گذرنده بیاید و فضا را روشن کند و باز همین جا فهمیدم که : همه انسانها به امید آن پرتوی نور گذرنده زندگی  می کنند .