ابله : قسمت اول
ازمدتها قبل در این فکر بودم که آیا می شود روزی این پنجره را باز کرد و منظره تازه ای دید ؟
یعنی تازه تر از آن چیز هایی که سالها تازه می نامیم ؟
آن سالها گذشت ،وقتی یاد آن سال ها می افتم حالم به هم می خورد .
اینجا همه روز ها عصر جمعه است و عصر جمعه جای خودش را به یک روز دیگر در هفته داده که جایی در هفته ندارد .
اینجا درختان نمی گذارد خورشید نورش به چشم ها برسد .
اینجا درختان نمی گذارند انسان پرواز پرنده ها را تماشا کند.
اینجا درخنان نمی گذارند باران روی زمین بریزد .
اینجا درختان مانع از خیلی چیز ها می شوند ...
اما کدام درخت ؟ اینجا که درخت ندارد ...
به نظرم تمام این چیز ها فقط در جلوی چشم من اتفاق می افتد .
شاید به همین خاطر است که کسی نور سیاهی را که از پنجره به صورت هامان می نابد را نمی بیند .
اما من این پنجره را دوست دارم ، از همین پنجره بود که فهمیدم در اوج تاریکی ممکن است پرتوی نوری اگرچه گذرنده بیاید و فضا را روشن کند و باز همین جا فهمیدم که : همه انسانها به امید آن پرتوی نور گذرنده زندگی می کنند .