
دیشب خواب دیدم که مامانم یه بچه را کشته . توی یه اتاق سفید یه بچه افتاده بود که از دهانش خون زده بود بیرون ، چشماش رک زده بود. خون دلمه بسته توی موهاش خشک شده بود یه پیراهن راه راه تنش بود ، اون بچه هیچ رنگی نداشت مثل عکس سیاه سفید بود .یه قاشق تا دسته توی سرش فرو رفته بود ، اون قاشق مال من بود ولی من اون بچه را نکشته بودم . مثل یه روح آویزون مامانم بودم تا ازش اعتراف بگیرم که اون پسر بچه راکشته ولی مامانم با پر رویی وایساده بود و می گفت که کار اون نیست. بابام هم بی تفاوت داشت نگاهمون می کرد اما انگار منو نمی دید . داد میزدم ، فریاد می کشیدم : تو اونو کشتی تو قاتلی ، برای چی یه بچه معصوم و بیگناه را با این وحشیگری کُشتی ؟ چه جوری دلت آمد ؟سنگدل .حالا هم وایسادی بالای سرش و می گی کار تو نیست ؟
با دست بچه را چرخوندم . لَخت بود و سنگین ، چشمای کشیده قهوه ای چقدر آشنا بود ، چقدر آشنا قاشق توی سرش نذاشت سرش بیشتر بگرده لباس راه راهش رنگ قرمز خون را به خودش گرفته بود .تنها جایی از بدنش که رنگ زندگی داشت پیراهن خونیش بود . شُر شُر اشک می ریختم ،رفتم طرف مامانم گلوشو گرفتم گفتم : حرومزاده تو بودی که اونو کشتی توی کثافت .با بی تفاوتی گفت کشتم که کشتم بچه خودم بود ، داشت اذیت می کرد حقش بود .
برگشتم طرف بچه ، از پشت رگه های خون دلمه بسته بهم لبخند میزد ، چقدر شبیه بچگی هام بود ، همون قدر نحیف ، همون قدر لاغر ،داشت گریه می کرد ، بیصدا درست مثل من . من مرده بودم ، اون منو کشته بود ... از خواب پریدم...