ببین چه نظم وحشتناکی ما را احاطه کرده ؛ چه تقارنی ؟ من چه کار کنم که نمیتونم متقارن باشم ؟ منی که هر لحظه از زندگیم به یه رنگ و یه شکلی است . دیوار داری روش یادگاری بنویسم ؟دیوار قدیمی شده برو وبلاگ بنویس درداتو بریز توش تا بقیه بخونن و بهت بخندن برو توش بزرگ بنویس :تو... تا همه هر هر هر بهت بخندن. توی این دنیایی که پر از وسوسه و تشویشه خندیدن تنها وظیفه آدم های احمق است . ما دیووونه ها وظیفمون آه کشیدن و حسرت خوردن برای لحظه لحظه عمری هست که نمی دونیم واقعاً به کجا میره و فردا چی می خواهد پیش بیاد . همه مثل سیزیف محکوم به چرخیدن توی یه دایره ایم که هیچ وقت انتهایی نداره برای همه ما این افسانه در حال بیان شدن است و با وجود اینکه تصور میکنیم داریم پیش میریم داریم دور خودمون می چرخیم . کوه های پشت سر هم مثل دندانه اره که ما سنگ زندگی را روش بالا می بریم و از نو در ته دره تلاش دوباره ای برای به مقصد رسانیدن این مقصود بی مقصد ، این عشق بی عاشق از سر می گیریم . آیا در همه نظام های جاری در جهان این بیهودگی ، این تقارن و نظم ادامه دارد ؟ آیا جایی برای رها شدن از بند این تقدیر نانوشته وجود ندارد ؟ راه فرار کجاست ؟ آیا مرگ راه فرار انسان از این پوچی و بی هودگی نیست ؟درگاهی نیست حتی با مرگ هم این کابوس شوم به پایان نخواهد رسید . آیا انسان می تواند در این بازی با تلاش و کوشش قواعد بازی را تغییر دهد و آن را به سر انجامی برساند ؟