با خود گفتم که چرا چنین شد ؟ این رسم طبیعت است مگر یادم رفته بود که خودم می دانستم دیری نمی پاید و هر چیز پایانی دارد . خدایا به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده ی خود را . اکنون که می نویسم باز هم بر او تکیه می کنم و دل قوی می دارم دانم که هر جوینده را گنجی قرار می دهد همسان نیت و امید کاونده اش .هیچ بر تقدیرش نتازم خوب میدانم که می باید امید بست و دوست داشت من از خود مردم من او را بر خود محیط میدانم میروم تا پای درخت اندیشه و بر هر برگش بنویسم
خدایا تو خود یاریم کن ...