عشق دوباره
ساعت ٧:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۳٠  کلمات کلیدی: عشق دوباره

 

 نگاه کن : زمستان است .به سر دوراهی رسیده ایم . بهانه نیاور که خانه هامان از هم دور بود . دلهامان را گرو گذاشته بودیم . برو و بگذار باد بوزد بر چهره زمان . تا وقت بگذرد . تا همه بدانند که من تنها هستم و تو دیگر نیستی . یادت باشد به جای من همه را ببوسی . دیگر هیچ سفارش نمی کنم گلهای شمعدانی را آب بده ، مادر را صبح آرام صدا بزن ، پدر را مرنجان و گاهی برای احترام به سالهایی که برای ما وقف کرد دستش را ببوس . خواهرم را که در خواب خواهد مرد را بسوزان و در رودخانه پر آبی بریز . و من را از بند رخت آویزان کن تا هوایی بخورم . پولک هایم را جارو کن مهمان داریم ، مرگ پشت در منتظر باز شدن گلهای اقاقیاست.

چیز هایی که می نویسم همه راستند اما تو باور نکن ، ما خوبیم ، باد خوب است و زمستان در راه . بیا برویم رو در روی این باد بایستیم و فریاد بزنیم : مرگ بر خاطرات شیرین گذشته و نوای ما را باد با خود در دشت ها و کوه ها پخش کند . نترس هیچ اتفاقی نیفتاده است فقط من در چند ثانیه صد ها سال پیرتر شده ام بدون آنکه هیچ کس حتی بوی از آن ببرد . پری خاطرات من صبر کن روزی خواهد رسید که ما در آن سوی این پرچین باز رو در روی هم قرار می گیرم و و با نگاه های عریانمان یکدیگر را به سوی هم فرا می خوانیم و باز عاشق خواهیم شد ، ذره ذره ...