قورباغه
ساعت ۸:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۳٠  کلمات کلیدی: قورباغه

 

حالا بگذریم امروز توی اتوبوس توی فکر قورباغه بودم !!!!! داشتم با خودم می گفتم خدایا شکرت که قورباغه نشدم اون وقت با اون بدن لزج و سبز بد رنگم چه جوری می خواستم زندگی کنم ؟ فکرش را بکن: مسخ بشی ، یه قورباغه گردن بلندم را ازم بگیرند چه جوری می تونم زندگی کنم ؟؟؟ چند تا پسر بچه می ذاشتند دنبالم و آخر منو در حالی که با ترس دارم غب غب هامو باد می کنم و قلبم ده هزار بار در دقیقه می زنه توی جوی آب گیر می آورند و از یه پا آویزونم می کنند . زبون درازم از دهنم می زنه بیرون ، پوستم داره خشک می شه ولی هر چی می خواهم فزیاد بزنم فقط غر غر می کنم و هیچ صدایی ازم در نمی آید اون وقت منو می برند توی حیاط یه خونه و یه ترقه فیتیله ای به پام می بندند و ولم می کنند . من هراسناک شروع به جهیدن می کنم . به کجا نمی دانم همین طور دارم دور خودم پر می خورم که : بوم . یکی از پاهام له میشه و از تنم کنده میشه . دل و روده پام زده بیرون دارم پل پل می زنم و جون می کنم که ناگهان سایه اون چند تا بچه آسمون بالای سرم را می پوشونه . یکیشون یه پاره آجر دستشه و همه چیز تمام می شه ..