سرطان روح
ساعت ٩:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۳  کلمات کلیدی: سرطان روح ، مسافر ، بخششی ، نفس

هیچ بخششی در کار نیست ، تو گل از شاخه چیده شده ای هستی که دست در دست باد این سو آن سو می روی ، یادت می آید غزل هایی که آرام آرام در گوش تو می خواندم ؟ این تو بودی که دست مرا رها کردی و دست تنهایی را گرفتی به دنبال بادبادک های موهوم فردایی روان شدی که در طالع منو تو جایی نداشتند . فکر می کردی همه با تو اند و تو با هیچ کس نیستی چه خیال باطلی ، تو با همه بودی اما هیچ کس با تو نبود ؛ غربتی نا اشنا و غیر قابل درک تو را با خود برد مثل یک روستایی که تازه به شهر آمد است مات و حیران این سو و آن سو را با نگاهت می کاویدی . همین چند ثانیه غفلت کافی بود تا باران رنگ بالهایت را بشوید . صدای پای تو را که مرا ترک می گفت را بر سر دوراهی آشنایمان شنیده بودم و امتداد نفس هایت که تمامی راه را در خود فرو برده بود بو  می کشیدم کجاست خط میان بود و نبود ؟ کدام راه مرا می برد به مرز عبور از بودن ؟و من مسافرم ای باد های همواره .

  سرطان گرفته ام ، سرطان روح، روحم آرامش ندارد . لحظه ای به خودم تعلق ندارم با این وجود باز هم از خودم می گریزم