| شمعی در باد |
| ساعت ۱٠:٢۸ ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢ کلمات کلیدی: ابله ، درخت ، نور سیاهی ، پنجره |
|
ابله : قسمت اول ازمدتها قبل در این فکر بودم که آیا می شود روزی این پنجره را باز کرد و منظره تازه ای دید ؟ یعنی تازه تر از آن چیز هایی که سالها تازه می نامیم ؟ آن سالها گذشت ،وقتی یاد آن سال ها می افتم حالم به هم می خورد . اینجا همه روز ها عصر جمعه است و عصر جمعه جای خودش را به یک روز دیگر در هفته داده که جایی در هفته ندارد . اینجا درختان نمی گذارد خورشید نورش به چشم ها برسد . اینجا درختان نمی گذارند انسان پرواز پرنده ها را تماشا کند. اینجا درخنان نمی گذارند باران روی زمین بریزد . اینجا درختان مانع از خیلی چیز ها می شوند ... اما کدام درخت ؟ اینجا که درخت ندارد ... به نظرم تمام این چیز ها فقط در جلوی چشم من اتفاق می افتد . شاید به همین خاطر است که کسی نور سیاهی را که از پنجره به صورت هامان می نابد را نمی بیند . اما من این پنجره را دوست دارم ، از همین پنجره بود که فهمیدم در اوج تاریکی ممکن است پرتوی نوری اگرچه گذرنده بیاید و فضا را روشن کند و باز همین جا فهمیدم که : همه انسانها به امید آن پرتوی نور گذرنده زندگی می کنند . |
|
| مشخصات نویسنده |
| آرشیو وبلاگ |
| مطالب اخیر |
| موضوعات وبلاگ |


