وجود …
ساعت ٩:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۳  کلمات کلیدی: وجود … ، کشف ، ساندویچی ، عکس

وجود

یه چیز تازه کشف کردم ، شاید نشه اسمش را گذاشت کشف چون کسانی قبل از من هم اونو فهمیده بودند ـ مثل سارتر ـ ولی برای خودم یه کشفه نمیدونم دلهره آوره یا هیجان آور ولی بیشتر از همه چندش آوره .من وجود دارم !!!چقدر وحشتناک یعنی من قابل لمسم مثل حوله ، مثل لیوان ، مثل کتری من هستم این یعنی ممکنه یه روزی نباشم اینها همه دارند دیوانه ام می کنند ( بیشتر از چیزی که تا کنون بوده ام) ـ بماند که من به این دیوانگی بیشتر از چیزی که دیگران آن را به عقل تعبیر می کنند مباهات می کنم ـ من نفس می کشم ، همون هوایی را که تا چند لحظه پیش توی ریه های بغل دستیم بود که بد بختانه اون هم وجود داره .توی ماشین یک نفر منو لمس کرد مور مورم شد وای انگار همه چیز زنده است ، کلمات توی دهنم ، توی گوشم ، توی ذهنم جریان دارند . سرم را خم کنم از گوشم به بیرون میریزند، دهانم را باز کنم می پرند بیرون . کاغذی را در میان انگشتانم میپیچاندم  . انگشتانم به دور تکه کاغذی می پیچیدند یا کاغذ انگشتانم را به دور خود می پیچاند ؟ دستم بازیچه کاغذ شده بود . بدتر از همه من اسم داشتم !!! مثل ماهیتابه ، دمپایی و اینو وقتی فهمیدم که یک نفر منو صدا زد و من مات و مبهوت بهش زل زده بودم تامعنی این کلمه عجیبی که بلند به سوی من فریاد کشیده بود را بفهمم .اوایل حس می کردم یه چیزی داره دورنم متولد میشه ، حس میکردم دارم میلولم مثل کرم توی پیله .توی چی ؟ پیله ؟ ولی نه ، نه ! اون یه پیله نبود دنیایی بود که از هر طرف ادامه داشت تا بینهایت حتی دیوار ها هم نفوذ پذیر به نظر می رسیدند ، از بالا از پایین دور خودم چند بار چرخیدم پشت سرم هم دنیا ادامه داشت . جرئت نمی کردم سرم را بلند کنم . من در وسط وجود بودم !!!. خوشحال شدم وقتی فهمیدم زیر پاهام سفته است می خواستم خودم را با میخ بکوبم به زمین تا یهو زیر پام خالی نشه. همه وجود ها مثل آب دورم را فرا گرفته بودند و من داشتم توی آن غرق می شدم .زمان مثل باد درمیان موهایم ، در اطراف بدنم جریان داشت تلاشم برای بیرون آمدن بیهوده بود . صدا ها را می شنیدم . با چی؟ گوش ؟من گوش داشتم ؟ دستم را بردم کنار صورتم ، آرام مثل اینکه بخواهم یه چیز چندش آور و لزج را لمس کنم . یا شاید سگی که ممکنه هر لحظه گاز بگیره ، دستم خورد بهش . گرم بود و کم مقاومت . بلند فریاد زدم ؛ وای . من گوش داشتم اون هم دوتا ! صدا ها مثل میخ از اطراف از پنچری دو بر سرم وارد سرم می شدند . همه چیز می چرخید ، توی گرداب هستی گیر کرده بودم .کلی با خودم کلنجار رفتم تا همه این احساسات را جزء توهمات روزانه ام قلمداد کنم و به خودم بقبولانم که شاید ساندویچی که خورده بودم با مزاجم سازگار نبوده و مسموم شدم ولی خیلی چیز ها در اطرافم وجود من را گواهی می دادند . این ممکن نیست ! من عکس داشتم یه تیکه کاغذ کوچیک که یک نفر عیناً من روی آن وجود داشت .خیلی آشنا بود ، یه جایی دیده بودمش  ، اهان یادم آمد ؛ آینه ، میخندید ، گوش داشت ، چشم ، لب ، چه قیافه احمقانه ای . با خودم فکر کردم صاحب این عکس چه آدم احمقی بوده با آن نگاه تیز و خنده مرموز که طرف چپ لبش را بالا کشانیده بود چه چیزی را می خواست به خودش ثابت کنه ؟ که هست ؟ که وجود دارد ؟ تا کی ؟ که چی ؟ تا چی بشود ؟