داره بوی پاییز تمام شهر را فرا می گیره فصل من آمد ، ماه من ، منی که از روز تولدم با زوال پیوندی ناگسستنی داشتم ، منی که تمامی هستیم همچون برگ های نارون جلوی در خانه امان با بادی به لرزش می افتد و برگهایش دست در دست باد گرم رقصی موزون بر خاک می افتند . راستی این داستان تا به کی ادامه خواهد داشت ؟ تقصیر ما بود ، ما به اشتباه پنداشتیم که امروزمان را بهتر از دیروزمان خواهیم ساخت بدون اینکه بیندیشیم هیچ پروانه ای دوران پیلگی خود را به یاد نخواهد آورد . آیا باز هم باید گریست ؟ تا به که تا که چی؟ ما برای پرنده شدن بال لازم نداریم ، آخر چرا نمی دانیم که بزرگترین بالهای جهان متعلق به انسان است ؟

ذهن... بال هایت را بگشا و با من بیا و بیا تا جایی که تابش خورشید تمامی یخ های افکارت از چشمانت به بیرون تراوش کند . و گلهای بالشت را آب یاری کنند . بیا برویم دنبال پرندگانی که به امید هوایی خوش به سوی ما آمده اند . پری آیا می شنوی ؟ خوب گوش کن ... صدای چک چک زمان از لای درز آجر ها را می شنوی ؟ تو که همواره مرا در رویا هایم همراه بودی ، گذار فصول را به یاد داری ؟ آنگاهی که جز منو تو و باد کسی در پیاده رو ها قدم نمیزد ؟ دیگر چیزی به ذهنم نمی رسد . اینانی که اطرافم را فرا گرفته اند از من چه می خواهند ؟ تنها چیزی که در این فراموشی ژرف مرا پیش می راند نام توست پری . تنها چیزی که از خودم به یاد دارم تو هستی پری !!! بگو بگذارند من بروم . به تمامی مقدسات قسم می خورم که هرگز پا از کودکی ام فراتر نگذارم . به عشق نیندیشم ، در خیالاتم آب تنی نکنم ، و هرگز نپرسم که سرانجام لیلی و مجنون چه شد . بیقراری مرا آزار میدهد مانند پروانه ای قبل از خروج از پیله در ابهامی تاریک از خودم متولد شده ام .