
در ها را بر من نمیگشایی ؟ با تو هستم پری مهربانم . دارم در این حرم نفسهای مسموم آب میشوم . تو که روح بی آلایشت دائماً مرا از باغی به باغی میبرد ، تو که تو که توکه ،،، معرکه ای ای ای وای برمن ...
بیقرارم بیقرارم باد می وزد و در گوشم زمزمه می کند تمام رازهای دنیا در خواب و رویا حل میشوند ، تمام غم ها شادی ها لذت ها . گفت گوی میان راه از حجم وقت میکاهد . دیر نخواهد شد زمان را برایمان متوقف کرده اند ، برای ما که در خاطر گذشته ها حل شده ایم مانند عسل در دهان . دم غروب است و نزول خورشید در پس کوه به حجم سایه ها می افزاید ،دوری جان می گیرد ، پرواز وباز هم پرواز ...