| گذر زمان |
| ساعت ٩:٠٢ ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۳ کلمات کلیدی: چلچله ، کلاغم ، شاعری ، اورانیم |
|
بیا دستت را ، صورتت را و پا هایت را زیر این آب بشوی ، این روان معجزه می کند ، می سابد ، زنگار بر می دارد ، کهنه را با نو عوض می کند و من را با بعد از من و او . نه هیچ در تلاش نباش سوم شخصی را به جز منو تو نمی یابی او من است ، او توست ، او انکار شده ما است. مایی که برای با هم نبودن به اندازه دلایل خدا برای آفرینش دلیل داریم. ببین که چگونه رنگ می بازم ... من سکوت کلاغم در بین چلچله ها ... من چشم شاعری تبدارم ... اورانیم غنی شده احساساتم ، تبلور شک ...
در این چند روزه از دنیای اطرافم خارج شده ام میروم تا بیابم . کجاست آن ساحت موعود ؟ من به دنبال مساحتی لا متناهی میگردم میپویم و میجویم که خوب می دانم راه بازگشتی نیست هر که ایستاد به دست خوشه چینش برچیده شد . من نیز بار خود را بر دوش زمان می گذارم آرام و ملول جانم را به دست مخدر خواب می دهم ، روحم را از زنجیر آزاد می کنم . من آن ابر انسانم آنکه خود را شکست و پا فراتر از هستی گذاشت نه دیگر پوستم گنجایش روح را ندارد . میخارد می روم هر جا که گل اندوه بر دشتش بروید ... و هرگز نمی پرسم چرا بر خویشتن هموار باید کرد رنج آب یاری کردن باغی کزان گل کاغذین روید .می دانم رنجم در گنجم تجلی می یابد . همه هستی را در تنم احساس می کنم.
|
|
| مشخصات نویسنده |
| آرشیو وبلاگ |
| مطالب اخیر |
| موضوعات وبلاگ |



