بعد مرگم خاک را در آغوش می گیرم بر بال باد به سفر میروم به دشت های دور دستی که هرگز فکر سفر به آنجا از مخیله ام هم نمی گذشت . به دره هایی تنهاییم به روز ها و شب هایی که توی تابوتم در انتظار شنیدن شیپور بودم ، آری کجاست آن نوای دلنشین ؟ کجاست آن بود و نبود برابر ؟ فکر خودکشی یک لحظه هم دست از سرم بر نمی داره شاید از جون کندنش می ترسم اگه یه مرگ آسون سراغ داشتم حتماً تا حالا کلک کار را کنده بودم ، شاید هم از عذاب اون دنیا می ترسم . رگ هام متورم شدن تیغ را بو می کشند . بوی خون ، بی حالی ، سر گیچه و بعد فقط سکوت ، سکوت ، سکوت و دیگر هیچ...سلول های مغزم موازی شده اند همه با هم مرگ را فریاد میزنن . می خواهم خودمو راحت کنم .
من نمی توانم با افکارکج و معوج تو بجنگم تو هم نیستی .نیستی برای نیستی . معنای زندگی در جهان ماده. از نیستی نیست متولد می شود . از گندم گندم می روید .و هر چه بکاری همان را برداشت خواهی کرد .